أحمد بن أخي ناطور الأفلاكي
587
مناقب العارفين ( فارسى )
شعر « 1 » ( هزج ) هرجا كه نشانِ زخمِ عشق است * در چهرهء او چو نور پيذاست « 2 » ولد را نيست حاجت لاف و دعوى * كه در سيماى او چون خور عيانست همگان سر نهادند و بيرون آمذند « 4 » « 3 / 579 » همچنان فقير ربّانى ، فخر العباد ، مولانا اختيار الدين امام رحمه اللّه از حضرت چلبى حسام الدين روايت كرد كه او گفت كه روز آخرين خذاوندگار بر سر بالين مباركش نشسته بوذم و حضرت خذاوندگارم و شيخم بر من تكيه كرده بوذ ؛ از ناگاه مردى خوبروى پيذا شذ و تروحن او تجسّد كرده در غايت خوبى صورتى بست ؛ چنانك من از غايت لطافت حسن « 10 » او بىهوش شذم ؛ همانا كه مولانا برخاست و بوى استقبال كرده فرموذ كه « 11 » جامه خواب را برگيرند و آن جوان قدرى توقّف نموذه من پيش آن جوان رفتم كه حال چونست ؟ چه كسى ؟ و چه مىخواهى ؟ گفت : ملك العزم و الجزم « 13 » عزرائيلام ، بامر جليل آمذم تا حضرت مولانا چه فرمايذ ، زهى ديذهء بينا كه آن چنان صورت را توانذ ديذن مصراع « 16 » ( مجتث ) چنين بوذ نظرِ پاكِ كبريا ديذه فرموذ كه از آن هيبت مدهوش گشته همان شنيذم كه فرموذ شعر ( سريع ) پيشتر « 20 » آ پيشتر اى جانِ من * پيكِ درِ حضرتِ سلطانِ من
--> ( 3 / 579 ) Z 164 ب B 154 آ K 92361 ، II , H ؛ 10 ، II , T ( 1 ) شعر ZB : نظم K ( 2 ) b پيذاست ZK : + شعر B ( 4 ) آمذند BK : + الحكاية Z ( 10 ) حسن ZK : - B ( 11 ) فرموذ كه ZK : + در غايت خوبى B ( 13 ) الجزم BK : الحزم Z ( 16 ) مصراع Z : - BK ( 20 ) پيشتر ZB : + آ K